مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

درد دل

سلام عزيزم، ببخشيد كه مامان دير به دير مياد و وبلاگت رو به روز مي كنه. ولي خودت هم مي دوني كه با اين اتفاقهاي اخير كه افتاده، دلم نمياد كه اين خاطرات رو برات ثبت كنم ولي براي يادآوري خودت مي نويسم. رو دوشنبه 92/10/16 چهلم مادربزرگم بود كه ما مراسم رو روز 5شنبه 92/10/12 كه تعطيل رسمي بود به خاطر شهادت امام رضا (ع) و آخر ماه صفر بود. خلاصه مراسم به خوبي برگزار شد و شما هم حسابي با بچه ها شلوغ كردي. خلاصه روز 2شنبه كه چهلم واقعي بود شبش گوشيم زنگ خورد و ديدم ماماني (طيبه) گريه مي كنه و ميگه كه اون يكي مادربزرگم (مادربزرگ پدريم) فوت كرده و نميدوني چه شبي داشتيم اون شب. خيلي حالم بد شد و خيلي غصه خوردم. ديگه مادربزرگ ندارم و ..... پدر و ماد...
28 دی 1392

مراسم شب هفت مادربزرگ مامانم

سلام عزيزم. ديروز به خاله منظر گفتم كه شمارو مي خوام ساعت 2 ببرم و زود آمادت كنه، كه ساعت 2 اومدم دنبالت و موهات رو هم خيلي خشگل مدل داده بودن (حيف كه دوربين همرام نبود) رفتيم به سمت بهشت زهرا. سر راه گل خريديم و خودمم كه يه ديس خرما آماده كرده بودم و برديم و رفتيم سر خاك. واي چه قدر شلوغ بود. همه اومده بودند و شما هم با بچه ها سرت گرم بود و بازي مي كردي. بيچاره مامانم و خالم و دايي هام و بابابزرگم. داغون شده بودند و زار زار گريه مي كردند. شما هم مي رفتي پيش مامانم و به مامانم مي گفتي ماماني من اومدم، گريه نكن. دستمال بهش مي دادي و اينطوري باز مامانم كمي ارومتر مي شد. با دختر دايي هام شمعها رو روشن كرديم و گلهايي كه آورده بودند رو همه رو...
12 آذر 1392

فوت كردن مادربزرگ مامان

سلام گلكم. روز سه شنبه 92.9.5 كه شما تب داشتي و با هم مونده بوديم خونه ساعت نزديكهاي 11 بود كه ماماني (طيبه) زنگ زد و ديدم يه عالمه گريه مي كنه و ميگه كه مادربزرگت فوت كرده و ........  (آخه از قبل مريض بود و كبدش كوچك شده بود و بدنش يه عالمه آب آورده بود، كه پهلوش رو سوراخ كرده بودند و آب بدنش رو مي كشيدند، يه جواريي دكترا جوابش كرده بودند چون خيلي هم سختي ميكشيد. تو شهرستان بود و مامانم و خاله ام و دايي هام ميرفتند ازش مراقبت مي كردند، كه شنبه آورده بودنش تهران تا ببرند پيش يه دكتر متخصص) منم كه حالم بد شد و گفتم كجايي گفت بيمارستان شريعتي، به بابا مهدي زنگ زدم و جريان رو گفتم و گفت الان از سركار راه مي افتم. ديگه به داداشام زنگ ...
9 آذر 1392

فرارسيدن ايام سوگواري محرم تسليت باد

  فرارسيدن ايام محرم به تمامي مسلمانان و دوستداران آن حضرت تسليت باد. اين روزها حال و هواي شهرهامون، حال و هواي محرم را پيدا كرده است. بيرق‌هاي عزاي "يا حسين" بر سردر خانه‌ها و مغازه‌ها و اماكن مختلف برافراشته شده و با ديدن آنها دل‌ها هوايي مي‌شوند. باز محرم رسيد و لباس مشكي‌ها محيا، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليه‌السلام شده‌اند. بغض‌ها گلوي محبين حضرتش را مي‌فشارند و قلوبشان تنگ و نالان شده است. و اين نوا شنيده مي‌شود:                        &...
6 آذر 1390
1